پاییز ۱۳۳۲، تابستانی ترین پاییز قرون است تا همیشه، که داغی اش یادگاری است از سه قطره خون، سه قطره دریا، سه قطره ایمان؛ که بارور کردند باور آذر را از آرمانی...
ستاره های بزرگ قربانی، به سلامتی بلوغ آرمان شان، هم خوابگی ی مرگ را آغوش شدند در ضیافتی که کباب گلوله بود تنها، داغاداغ، تا دیباچه تاریخ را، مرامنامه انسانیت را، همرنگ آزادی کنند با جوشش خون امیدوارشان.
پرواز عصیانی شان را لابه لای رقص کلمات، کدامین واژه تواند بال بود جز آزادی؟
آن ها رفتند تا بمانند! رفتند تا بیاموزند چگونه " در یکی فریاد زیستن " را، رفتند تا بنمایانند " شکوه مردن در فواره ی فریادی " را، رفتند تا باران باشند باروری آزادی را.
از آن ها به قاعده همین یک کلمه، آزادی، اینجا باقی مانده است عزیز. سپیده دمی را که زورق یقین اینان اشاره است روزی خواهد آمد و تا آن روز، تا آخر خط خط آخر یادشان با ماست که بی نام ایشان آزادی را ترجمان برده گی است.
آزادی! تو می آیی
روزی می آیی و
دست بر دیوار می کشی
تا قناری کوچک
کابوس قفس را فراموش کند
تو می آیی و
باران
گام های ات را به هلهله می نشیند
همه پنجره ها را به دست می آوریم
و درد
از گلوی زنده گی مان رخت برمی بندد
تو
تنها دلیل می شوی
تا شقایقی
در انتهای یک افق
رویش را بهانه کند
اما بگذار!
بگذار نخستین ترانه ما
هدیه به آنان باشد
که با قلم های زخمی از شب
ما را
تا تو
بال بودند
راه بودند.....