همه مردانگی و شجاعت مون رو سعی می کنیم تو همین چند خط متبلور کنیم تا یکی پیدا شه و برامون به به و چه چه کنه که آقا (یا خانم) دمت گرم! تو چقدر نترسی! فکر نمی کنم به جز اینکه تو سالروز مشروطه یه مطلبی بنویسیم و عنوان وبلاگ رو عوض کنیم کار دیگه ای کرده باشیم. البته کار که نمی شه اسمش رو گذاشت دیگه از این اسون تر و بی خطرتر کاری پیدا می شد؟
شنبه هفته آینده دادگاه دوم پلی تکنیکی هاست و تو همون هفته بعد شب قدره. نمی شه همین جوری دست روی دست گذاشت. باید یه کاری کرد. اون چند صد وبلاگ نویسی که از طرح ۱۴ مرداد حمایت کردند کجان؟ این بار باید یه طرح باشه علنی که نه فقط خودمون تو فضای مجازی که مردم کوچه و خیابون تو دنیای واقعی از ظلمی که داره میشه آگاه شن.
خیلی کار میشه کرد، خیلی. یکی اینکه همه وبلاگ هایی که توی طرح ۱۴ مرداد حامی بودند روز دادگاه بیان جلوی دادگاه و همبستگی علنی خودشون رو نشون بدن.
می شه توی شب های ماه رمضان، گروهی، محله به محله و مسجد به مسجد رفت تا مدعیان دینمدار که دینداریشون در دونه های تسبیح و سجاده شان خلاصه می شه رو از این وضع آگاه کرد.
میشه شب قدر رفت و جلوی خود بیت رهبری فریاد اعتراض رو به گوش شخص اول مملکت رسوند تا بفهمه همه مثل اون فکر نمی کنن.
چطور میشه انتظار داشت تو این سانسور خبری و خفقان و بی صدایی و سکوت، مردم با فریاد ما همراه شن و مسئواین اعتراض مارو باور کنن وقتی خودمون از ترس تو فضای مجازی قایم شدیم؟؟
چی شد؟ چی فکر می کنی؟ طرح خوش بینانه ایه؟ غیرمنطقی؟ تندروانه؟ بی نتیجه؟ هیچ کس حمایت نمی کنه؟ چیه؟
خوش بینی و بدبینی رو کی تعیین می کنه جز خود ما؟ کی می تونه این ایده رو اجرا کنه به جز ما؟ ما باید حامی هم باشیم نه کس دیگه ای؟ مبارزه بی هزینه نیست! به نتیجه رسیدن و نرسیدنش به خود ما بستگی داره. به خود خود خود ما، من و تو. نکنه الان داری با خودت می گی: فکر نان باید کرد؟؟! آره! فکر نان باید کرد اما همون نان رو نباید به آزادی خورد؟؟ فکر نان باید کرد و البته هوایی که در آن نفسی تازه کنیم!
من نظر و پیشنهاد خودم رو گفتم و البته این پیشنهاد وقتی قابلیت اجرا پیدا می کنه که حداقل نصف حامیان طرح ۱۴ مرداد رو داشته باشه. تو رو خدا بیاییم یه کمی این پیله ترسمون رو بشکنیم.
آزادگی را به شهامت آزمودن است و
رهایی را اقبال کردن
حتا اگر زندان
پناه ِ ایمن ِ اشیانه است
و گرمجایِ بی خیالی سینه ی مادر.
حتا اگر زندان
بالش گرمی است
از بافه ی عنکبوت و تارک پیله.
(احمد شاملو)
پ.ن: خیلی با خودم کلنجار رفتم که این مطلب رو بنویسم یا ننویسم. هر کی ممکنه نظر خوش رو دراین باره داشته باشه، اما .....بگذریم. خوشحال می شم نظر دوستان رو اینجا بخونم و البته پیشنهادات یا طرح های جایگزینشون رو. فقط یه کمی عجله کنیم.