سالیانی است که کودکان کار می فهمند، سهم کودکی را طلب می کنند، اما هنوز پیکر استخوانی کوچک شان دیده نمی شود و در پشت هزار در و پنجره ی بسته، کودکی، کودکی را از یاد می برد.
شاید برای عده ای خیالی دور باشد. اما نه! همین چند متر آن سوتر پشت چراغ سبز هنوز پسرکی خسته، پارچه به دست می خواهد غبار زندگی را از پیش روی چشمان پاک کند و آن سوتر دخترکی..... دور نیست، نزدیک است، تنها چشمانی را باید برای دیدن.
ادامه مطلب
+
بیستم شهریور 1386ساعت 2:18  توسط پرنده مهاجر
|
سلام مجدد.... بعد از دو هفته نبودن دوباره برگشتم. اما این دو هفته تعطیلی باعث شده یک کمی زیاد دچار تنبلی بشم. برای شروع دوباره فعلا این پست رو قرار دادم تا بعد......
سپاس بی اندازه از دوستانی که توی این مدت سر زدند و نظر دادند و پوزش بدلیل اینکه دیر سر زدم بهشون چون واقعا دسترسی به اینترنت نداشتم.
امیدوارم بتونم بازهم از نظراتتون استفاده کنم، بیشتر از قبل.
ادامه مطلب
+
سیزدهم شهریور 1386ساعت 3:1  توسط پرنده مهاجر
|